• (مقام معظم رهبری ۱۳۸۰/۰۲/۲۸)
    (مقام معظم رهبری ۱۳۸۰/۰۲/۲۸)

    پیامبر اکرم این هدف را دنبال میکرد که هرجا زمینه مساعد بود، بذر اندیشه و عقیده را بپاشد؛ با این امید که در زمان مساعد، این بذر سبز خواهد شد. هدف این بود که پیام آزادی و بیداری و خوشبختی انسان به همه دلها برسد.

  • اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم عجل لولیک الفرج
  • اصول هفتگانه امام خمینی| اسلام ناب
    اصول هفتگانه امام خمینی| اسلام ناب
  • اقتصاد مقاومتی یعنی مقاوم‌سازی و محکم‌سازی پایه‌های اقتصاد کشور.
    اقتصاد مقاومتی یعنی مقاوم‌سازی و محکم‌سازی پایه‌های اقتصاد کشور.

    نقطه‌ى کانونى اقتصاد مقاومتى عبارت است از درون‌زایى در کنار برون‌گرایى. درون‌زایى به معناى انزواطلبى تعبیر نشود؛ درون‌زایى با نگاه به بیرون و با گرایش به بیرون جامعه امّا تکیه به توانایى درونى و به ظرفیّت درونى.

    (بیانات رهبری- 1393/01/06)

  • «حوزه‌ی علمیه انقلابی»
    «حوزه‌ی علمیه انقلابی»

     «اگر بخواهیم نظام اسلامی همچنان «اسلامی و انقلابی» بماند باید حوزه‌ی علمیه «انقلابی» بماند؛ زیرا اگر حوزه‌ی علمیه انقلابی نماند، نظام در خطر «انحراف از انقلاب» قرار خواهد گرفت.» حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار اعضای مجمع نمایندگان طلاب و فضلای حوزه علمیه قم - ۱۳۹۴/۱۲/۲۵

  • السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره
    السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره
  •                                                                            واجب همیشگی
    واجب همیشگی
  • نجات فلسطین با دریوزگی از سازمان ملل یا از قدرتهای مسلّط و به طریق اولی از رژیم غاصب به دست نمی‌آید، راه نجات فقط ایستادگی و مقاومت است. (مقام معظم رهبری1387/12/14 )
    نجات فلسطین با دریوزگی از سازمان ملل یا از قدرتهای مسلّط و به طریق اولی از رژیم غاصب به دست نمی‌آید، راه نجات فقط ایستادگی و مقاومت است. (مقام معظم رهبری1387/12/14 )
  • «احساس خطر میکنم!»
    «احساس خطر میکنم!»

    «حرکت جامعه باید به سمت آن تعالی و آن ارزشها، حرکت به سمت بالا باشد؛ حرکت مثبت باشد. این حرکتهای به سمت پائین، همان بیماریهائی است که برای نظام اسلامی ممکن است پیش بیاید؛ و این خطر برای نظام اسلامی است؛ مردم باید بیدار باشند.» مقام معظم رهبری ۱۳۸۸/۰۶/۲۰

  • اراده الهی بالاتر از همه‌ی خواست‌ها
    اراده الهی بالاتر از همه‌ی خواست‌ها

    «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» (ال عمران‏26)

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade9.jpg«پایی که جا ماند»،

یادداشت‌های روزانة سید ناصر حسینی‌پور ، آزاده دفاع مقدس از زندان‌های مخفی عراق است که انتشارات سورة مهر منتشر کرده است. سید ناصر حسینی‌پور این کتاب را به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه 16 تکریت، که در زمان اسارت، او را بسیار شکنجه و آزار داده، تقدیم کرده است.

کتاب «پایی که جا ماند»، نوشته سید ناصر حسینی‌پور دی ماه سال 1391 رونمایی شد. رسیدن به چاپ نوزدهم در طی سه ماه نشان دهنده گیرایی و جذابیت این کتاب برای مخاطب است اما این، همه‌ی ویژگی های منحصر به‌فرد این کتاب راوی اتفاق‌های روزانه در پایان همان شب می نوشته است و این یعنی ذکر دقیق جزئیات و اتفاق‌ها. از طرفی همین نگارش روزانه و در دل حوادث موجب شده است تا روایت کتاب از گرما و احساس خاصی برخوردار باشد. مثلا دیوار نوشته های اردوگاه هم در کتاب از قلم نیفتاده است و نگهبان‌ها به صورت مختصر توصیف شده اند.
نکته دیگر این است که بر خلاف اکثر خاطرات اسارت که از بازداشتگاه ها شروع می شود، این کتاب نحوه اسارت راوی و همچنین نوع برخورد عراقی ها با او را نیز بیان می کند. شرح مکالمه و حتی مجادله های صورت گرفته میان او و بازجوهای عراقی یکی دیگر از امتیازهای این کتاب است. بیان اعتراف های سربازان عراقی درباره جنگ و ناحق بودن‌شان نیز در کتاب آمده است و طبیعتا بیان سفاکی های افسران عراقی و پای‌مردی اسیران ایرانی هم در کتاب به چشم می خورد.

کابل، باتوم، شلنگ و چوب خیزران، اسکان در توالت خیس و نجس، فروکردن سر درون توالت برای خوردن مدفوع، کندن ریش با انبر، خوابیدن روی زمین داغ، بیهوشی از تشنگی، بستن آب و مکیدن لوله خالی برای یک قطره آب، سوزاندن ابرو، سیلی زدن به گوش هم‌دیگر، قضای حاجت در داخل خوابگاه از شدت فشار وقتی که نمی‌گذارند بچه‌ها به دستشویی بروند، ادار کردن روی سر بچه‌ها، شهید شدن از شدت تشنگی و گرسنگی، پاشیدن آب جوش به صورت، برهنه کامل نشستن زیر آفتاب و جلوی چشم دیگر اسرا و نگهبان‌ها، کتک خوردن داخل گونی، انداختن داخل کانال فاضلاب و خوراندن تاید به بچه ها؛ برخی از شکنجه‌ها و آزار و اذیت‌های نگهبان‌های عراقی است.

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade4.jpgچکیده کتاب؛

سید ناصر چهارده ساله است که به جبهه می‌رود و شانزده ساله است که در آخرین روزهای جنگ، در جزیرة مجنون به اسارت عراقی‌ها درمی‌آید؛ در حالی که دیده‌بان است و در واحد اطلاعات فعالیت می‌کند. وقتی اسیر می‌شود یک پایش تقریباً قطع شده و به رگ و پوستی بند بوده است. با این حال تصمیم می‌گیرد در دورة بعد از اسارت باز هم دیده‌بان اتفاقات و حوادث باشد، اما این بار بدون دوربین و دکل.

او دیده‌ها و شنیده‌هایش را، در کاغذهای کوچکی که از حاشیة روزنامه‌ها و کتاب‌های ارسالی سازمان مجاهدین خلق جمع‌آوری کرده است، با رمز می‌نویسد و در لولة عصایش جاسازی می‌کند.
حسینی‌پور در شهریور سال 1369، در بیمارستان 17 تموز، این یادداشت‌ها را در دفتر کوچک 20 برگی می‌نویسد و در میان بانداژ پای مجروحش به ایران می‌آورد. او به روایت اتفاقاتی که در جبهه و دورة اسارت گذرانده، پرداخته است، همچنین به شهادت همرزمانش، رفتار خشونت‌آمیز عراقی‌ها با اسرای ایرانی و حتی اسیران مجروح از جمله خود او (مثل شلیک دو گلوله به پاهای مجروحش)، عدم رسیدگی به مجروحیت شدید پایش تا جایی که پایش عفونت می‌کند و کرم‌ها روی همة‌بدنش به حرکت درمی‌آیند و نهایتاً عراقی‌ها پایش را قطع می‌کنند و جلوی پیشرفت عفونت گرفته می‌شود.

او در بازداشت‌گاه‌های مختلف مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و بازجویی می‌شود ولی هرگز به عقایدش پشت نمی‌کند.

در آبان ماه سال 1366، در سالگرد شهادت برادرش، سید هدایت‌الله، می‌داند که خانواده برای هر دوی آن‌ها مراسم برگزار کرده‌اند. چند روز مانده به آزادی‌اش می‌شنود که بازرسان سازمان صلیب سرخ قرار است برای نام‌نویسی آن‌ها بیایند! سید ناصر جزو بیست هزار اسیر ایرانی در تکریت است که مفقود‌الاثر و از حقوق اسیر جنگی بی‌بهره‌اند. روز پنجشنبه 22 شهریور 1369، اتوبوسی سید ناصر و اسرای دیگر را به فرودگاه بغداد می‌برد و آنجا سوار هواپیما شده و عازم ایران می‌شوند.

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade3.jpgاینک یکی از صدها خاطره ی آزاده ی جانباز سید ناصر حسینی‌پور را با هم مرور میکنیم؛

«در یکی از آخرین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران (4 تیر 1367) در سن 16 سالگی، راهنمای گردان ویژه شهدا در جاده خندق (تنها جاده خاکی جزیره مجنون) بودم. با پاتک نیروهای عراق و مجروحیت از ناحیه یک پا به مدت 3 شبانه‌روز در بین 88 نفر از رزمندگان کهکیلویه و بویراحمد که در همین روز در جنگ نا برابر و در محاصره نیروهای عراق به شهادت رسیده بودند، به سر بردم و سرانجام به عنوان تنها نیروی اطلاعات و عملیات به اسارت دشمن در آمدم..  
سپس توسط سپاه 4 عراق به شهر المیمونه منتقل شدم. از آنجا که نیروهای عراقی من را به عنوان پیک شهید سردار علی هاشمی معرفی کرده بودند، شکنجه‌های سختی را متحمل و به خاطر این اوضاع سخت به ناچار هویت واقعی خود را به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات و عملیات فاش کردم.
به دلیل قطع پای مجروحم، حدود یک ماه در بیمارستان الرشید بغداد به سر بردم. سربازان عراقی که پس از قبول قطعنامه توسط ایران، حاضر به ادامه جنگ نشده بودند نیز در همین بیمارستان نگهداری می‌شدند که گاهی به گفت‌وگو با هم می‌پرداختیم.

پادگان صلاح‌الدین محلی برای نگهداری مخفیانه حدود 22 هزار اسیر مفقودالاثر ایرانی بود که نامشان در فهرست صلیب سرخ ثبت نشده بود. در این پادگان که در 15 کیلومتری تکریت قرار داشت، از یک اردوگاه 4500 نفری 320 نفر به شهادت رسیدند که عراق پس از آزادی اسرا، هرگز نپذیرفت که این افراد در گروه اسرای ایرانی قرار داشتند.

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade11.jpgبعد از بیمارستان و در روزهای اسارتم در پادگان صلاح‌الدین، کتاب‌های مرتبط با سازمان مجاهدین خلق را برای مطالعه در اختیار ما قرار می‌دادند.

من نیز با صفحه‌های آخر این کتاب‌ها دفترچه یادداشت درست کرده بودم. همچنین حوادث روزانه را بر اساس تاریخ و با کدگذاری روی کاغذ سیگار و حاشیه‌های روزنامه‌های القادسیه و الجمهوریه می‌نوشتم. سپس این یادداشت‌ها را در یک عصا و اسامی 780 اسیر ایرانی کمپی که در آن بودم را در عصای دیگرم جاسازی کردم.
قبل از آزادی، 4 روز در بیمارستان 17 تموز (نیروی هوایی عراق) بستری بودم و در این روزها تمام این یادداشت‌ها را در دفتر کوچک دست‌سازم، پاک‌نویس و در بانداژ پایم مخفی کردم و در روز آزادی (22 تیر 1369) به ایران آوردم.
خاطرات 880 روز اسارتم را در مدت 20 سال، در کتاب 800 صفحه‌ای پایی که جا ماند، به عنوان آیینه زندگی اسرای مخفی تکریت و بیانگر وضعیت سخت زندگی اسرای مجروح در کنار اسرای سالم، نوشتم و پس از 5 مرتبه بازبینی توسط مرتضی سرهنگی، مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری، توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.

این کتاب را به ولید فرحان، خشن‌ترین گروهبان بعث عراق تقدیم می‌کنم! نمی‌دانم شاید در جنگ‌های خلیج فارس توسط بوش پدر یا بوش پسر کشته شده باشد. شاید هم هنوز زنده باشد.

مردی که اعمال حاکمانش باعث نفرین ابدی سرزمینش شد. مردی که مرا سال‌ها در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد، نگهبان شیعه عراقی، علی جارالله در گوشه‌ای می‌نگریست و می‌گریست. شاید اکنون فرحان شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم؛ به خاطر آن همه زیبایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود.

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade14.jpgبرش هایی از همین کتاب؛

♦ «در حالی که سرم پایین بود، کنارم نشست، موهایم را گرفت و سرم را بالا آورد؛ چنان به صورتم زُل زد، احساس کردم اولین بار است ایرانی می‌بیند. بیشتر نظامیان از همان لحظه اول اسارتم اطرافم ایستاده بودند و نمی‌رفتند. زیاد که می‌ماندند، با تشر یکی از فرماندهان و یا افسران ارشدشان آن جا را ترک می‌کردند. چند نظامی جدید آمدند.

یکی از آنها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم پر از خاک شد. دلم می‌خواست دست‌هایم باز بود تا چشمهایم را بمالم. کلمات و جملاتی بین آنها رد و بدل می‌شد که در ذهنم مانده.

فحش‌ها و توهین‌هایی که روزهای بعد در العماره و بغداد زیاد شنیدم. یکی‌شان که آدم میان سالی بود گفت: لعنه الله علیکم ایها الایرانیون المجوس.

دیگری گفت: الایرانیون اعداء العرب. دیگر افسر عراقی که مودب تر از بقیه به نظر می‌رسید، گفت: لیش اجیت للحرب؟ (چرا اومدی جبهه؟) بعد که جوابی از من نشنید، گفت: اقتلک؟ (بکشمت؟) آنها با حرف‌هایی که زدند، خودشان را تخلیه کردند.»

 

♦ «دستش را به طرفم دراز کرد تا ساعتم را بگیرد. ساعت را که درآوردم، انداختمش توی آب! عاقبت این کار را می‌دانستم. برایم سخت بود ساعت مچی برادر شهیدم روی دست کسانی باشد که قاتلان او بودند… حق داشت عصبانی شود، این کار او را عصبانی کرد که با لگد به چانه‌ام کوبید و با قنداق اسلحه‌اش به کتفم زد. به صورتم تف انداخت، احساس کردم عقده‌اش کمی خالی شد.»

 

♦ «یکی از آنها که پرچم عراق دستش بود، کنارم حاضر شد. آدم عصبی به نظر می‌رسید، تکه کلامش «کلّکم مجوس و الخمینیون اعداء العرب» بود، چند بار با چوب پرچم به سرم کوبید. از حالاتش پیدا بود که تعادل روانی ندارد. از من که دور شد حدود ۱۰، ۱۵ متر پشت سرم، کنار جنازه یکی از شهدا وسط جاده بود،‌ ایستاد. جنازه از پشت به زمین افتاده بود.

نظامی سیاه سوخته عراقی کنار جنازه ایستاد و یک دفعه چوب پرچم عراق را به پایین جناق سینه شهید کوبید، طوری که چوب پرچم درون شکم شهید فرو رفت. آرزو می‌کردم بمیرم و زنده نباشم. نظامی عراقی برمی‌گشت، به من خیره می‌شد و مرتب تکرار می‌کرد: اینجا جای پرچم عراقه!»

 

♦ «نگهبان زندان با گاز انبر مقداری از محاسنش را کنده بود… اما وقتی حرف می‌زد عراقی‌ها را تا استخوان می‌سوزاند.

پاسدار بود و حاضر نبود تحت هیچ شرایطی پاسدار بودنش را به خاطر مصلحت کتمان کند.

معاون زندان که ستوان یکم بود به او گفت: انت حرس الخمینی؟

احمد سعیدی در جوابش گفت: بله من پاسدار خمینی‌ام!

ستوان که حرف‌هایش را فاضل ترجمه می‌کرد، گفت: هنوز هم با این وضعیتی که داری به خمینی پای‌بندی؟

در جواب ستوان گفت: هر کس رهبر خودشو دوست داره. یعنی شما می‌خواید بگید صدام رو دوست ندارید، اسارت عقیده رو عوض نمی‌کنه، عقیده رو محکم می‌کنه!

 

متن تقریظ حضرت امام خامنه‌ای بر «پایی که جا ماند»؛

«تاکنون هیچ کتابی نخوانده و هیچ سخنی نشنیده‌ام که صحنه‌های اسارت مردان ما در چنگال نامردمانِ بعثی عراق را، آن چنان که در این کتاب است به تصویر کشیده باشد. این یک روایتِ استثنائی از حوادث تکان‌دهنده‌‌ای است که از سویی صبر و پایداری و عظمت روحی جوانمردانِ ما را، و از سویی دیگر پَستی و خباثت و قساوت نظامیان و گماشتگان صدام را، جزء به جزء و کلمه به کلمه در برابر چشم و دل خواننده می‌گذارد و او را مبهوت میکند. احساس خواننده، از یک سو: شگفتی و تحسین و احساس عزت است، و از سوی دیگر: غم و خشم و نفرت. 1391/6/2»

روایتی خواندنی از دیدار نویسنده كتاب «پایی كه جاماند» با رهبر انقلاب؛

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade10.jpgمشرق: فكر می‌كردم مثلا قرار است چه اتفاقی داخل جلسه بیفتد؟ اینكه بگویند كتاب خوب بود؟ بگویند آفرین كه خاطراتتان را نوشتید و یك گوشه تاریخ را روشن كردید؟
نه! اصل ماجرا چیز دیگری است. رهبر انقلاب دركنار هزاران مسأله خرد و كلان، پیش از برگزاری اجلاس غیر متعهدها در تهران، نوشته‌ای بر حاشیه یك كتاب دیگر از كتاب‌های دفاع مقدس نوشتند و بنابراین، بلافاصله بعد از برگزاری، تعداد زیادی دیدار با رؤسای كشورهای مختلف شركت‌كننده در اجلاس غیر متعهدها، در اولین فرصت، از سیدناصر حسینی‌پور دعوت شد تا از كتاب خاطرات اسارت او تجلیل شود؛ از كتاب او، خود او، خانواده‌ی او و همه‌ی اینها با اقامه‌ی نماز ظهر و عصر به امامت آقا همراه بود. اصل متن و حاشیه همین است و عاقل را یك اشاره بس است.
   
قبل از دیدار البته جلسه‌ی دیگری برگزار شد با حضور خود سیدناصر حسینی‌پور و خانواده‌ی محترمشان.

علیرضا مختارپور، دكتر مجتبی رحماندوست، سردار رحیم صفوی مشاور عالی نظامی رهبر انقلاب، حجت‌الاسلام رحیمیان نماینده ولی‌فقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران، حجت‌الاسلام ابوترابی فرد نماینده و نایب رئیس مجلس شورای اسلامی و محسن مؤمنی رئیس حوزه هنری.
جلسه در اتاقی ساده و سفید رنگ برگزار شد و حضرات دور هم روی ۹ صندلی نشستند و هركدام نكته‌ای گفتند و البته آقایان مختارپور و رحماندوست بیشترین نكات را درباره كتاب.

مختارپور گفت این پنجاه و دومین كتابی است كه آقا درباره‌اش به صورت عمومی حرفی زده‌اند و نوشته‌ای دارند و اگر قرآن و نهج البلاغه و ادعیه و بعضی كتب تاریخی و همچنین كتابهایی كه از بابت نكته‌ای معرفی شده‌اند را كنار بگذاریم، ایشان حدود ۳۰ كتاب را توصیه كرده‌اند برای خواندن كه همگی در باره جهاد مقدس ماست. نكات آقای رحماندوست هم جالب بود.

سید ناصر حسینی‌پور از ۱۴ سالگی رفته جنگ و در ۱۶ سالگی مجروح و اسیر شده و نزدیك به سه سال اسیر بوده. در این دوران پایش را آنجا گذاشته و عوضش ۲۳ صفحه یادداشت خلاصه و رمزی از خاطرات اردوگاه با خودش آورده. ظاهراً معامله‌ی خوبی نیست ولی بعد از اینكه طی مدت بیش از ۱۰ سال نوشتن خاطرات را از همان ۲۳ صفحه و البته آنچه در حافظه مانده بود و آنچه دیگران یادآوری كردند، تمام كرد و كتاب «پایی كه جا ماند» در بیش از ۷۰۰ صفحه به جا ماند... نمی دانم، به عنوان یك مخاطب فكر می‌كنم شاید ارزشش را داشت!

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade6.jpgآنچه رهبر انقلاب در پایان این كتاب نوشته‌اند زودتر از این جلسه لو رفته بود و روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها كار كرده بودند. حالا بعضی نگران بودند كه دیگر چه محتوایی باقی مانده برای این جلسه كه بخواهد منتشر بشود و من هنوز فكر می‌كنم مهمترین نكته این جلسه خود جلسه است. «دیدار و تجلیل از نویسنده كتاب پایی كه جاماند و خانواده ی مجاهد او».
این خبر می‌تواند تیترِیك حتی مطبوعات خارجی باشد. مهمترین فراز این یادداشت كوتاه هم این جمله است: «... این یك روایت استثنایی از حوادث تكان دهنده‌ای است كه از سویی صبر و پایداری و عظمت روحی جوانمردان ما را و از سویی دیگر پستی و خباثت و قساوت نظامیان و گماشتگان صدام را جزء به جزء و كلمه به كلمه در برابر چشم خواننده می‌گذارد و او را مبهوت می‌كند.»....
   
آخر همین جلسه‌ی ابتدایی سیدناصر گفت: من دیده‌بان بودم و همیشه عراقی‌ها را از دور می‌دیدم. وقتی اسیر شدم هم تصمیم گرفتم دیده‌بان باقی بمانم این بار اما از نزدیك.
تقدیمیه این كتاب هم در نوع خودش جالب است.

سیدناصر كتاب را تقدیم كرده به ولید فرحان سرنگهبان اردوگاه ۱۶ تكریت كه شكنجه‌گرش بوده: «با عشق فراوان این كتاب را به او تقدیم می‌كنم. به خاطر آن همه زیبایی‌هایی كه با اعمالش آفرید. و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود. و ما رایت الا جمیلا.»
همین تقدیمیه آدم را شیفته خواندن كتاب می‌كند.
   
رفتیم داخل بیت و در صفهای نماز منتظر آمدن آقا شدیم. دو برادر دیگر سید ناصر هم بودند. بعضی از دوستان سیدناصر اسم خانواده‌ی او را گذاشته اند ۵+۱!

چون در زمان جنگ ۵ برادر از این خانواده هم زمان در جبهه بودند به علاوه پدرشان. از آن ۵ نفر سید هدایت‌الله شهید می‌شود. سیدناصر اسیر و مجروح و دو برادر دیگر هم مجروح. یكی از برادرها هم طعم مبارزه و زندان را در زمان شاه چشیده بود. سیدناصر تخریب‌چی و دیده‌بان بوده و برادر بزرگشان فرمانده گردان و دیگری مسوول اطلاعات و یكی تك تیرانداز و ... خلاصه خودشان یك گردان بودند این ۵+۱.
همسرش هم آمده بود و سه بچه‌اش. دخترش كوچك بود و بغل مادر. گاهی هم صدایی به گریه بلند می‌كرد. چهره سیدناصر و برادرهایش بشاش بود. سیدناصر هیچ وقت فكر نمی‌كرد آن چند صفحه و این خاطرات او را برساند به اینجا.
 
آقا كه آمدند سلام و علیك مختصری با جمع كردند و نماز شروع شد. معمولاً بین دو نماز هم بدون توجه به مأمومین، تعقیبات می‌خوانند؛ اما بین دو نماز برگشتند و ته صف‌ها را نگاه كردند، همانجا كه صدای بچه كوچكی گاهی به گریه بلند می‌شد. این توجه آقا به بچه‌های كوچك برای من البته تازگی نداشت.
بعد از نماز رفتیم در اتاق كناری نشستیم. رهبر انقلاب كه وارد شدند، یك راست رفتند به طرف سید ناصر. او را قبلا ندیده بودند ولی شاید همان یكی دو قدمی كه سید ناصر به سمت آقا برداشت آن هم لنگان با آن پای مصنوعی میزبان را هوشیار كرده بود كه اصلی‌ترین مهمان كیست. سید ناصر یك راست رفت در بغل رهبر. او دست رهبر را می‌جست برای بوسیدن و رهبر صورت او را.

سیدناصر را نزدیك یك دقیقه در آغوش نگه داشتند و در این موقع اشك ریختن همسر سید ناصر دیدنی بود. بعد هم آقا با برادرها و بقیه خانواده سلام و علیك كردند و همه نشستند:

«این كارهایی كه از روی ایمان انجام می شود مثل خشت‌های اولیه محكمی است كه بنا را نگه می‌دارد. ممكن است این سنگ‌های زیرین دیده هم نشود ولی اثر استحكامش هست. ذره ذره كارها و مقاومت‌های شما در آن لحظات سخت مثل قطره خونی در كالبد جمهوری اسلامی بوده و آن را زنده نگه داشته است. حالا دیگران ببینند یا نبینند، بدانند یا ندانند».

 

آقا این حرف‌ها را برای اتفاقات دوران اسارت گفتند و بعد احساس كردند این حرفها برای جمع كمی بی‌مقدمه بوده. شروع كردند و ماجرای كتاب و ماجرای سیدناصر را تعریف كردن. و جمع كه شاید بعضی‌شان كتاب را نخوانده بودند گوش می‌دادند.
بعد هم از خانواده پرسیدند و پدر و مادر و خواهر و برادرهای سید ناصر.
آقا در آن دست‌نوشته دو نكته بعد از مطلب نوشته بودند به عنوان كارهای لازم كه پیگیری شود یكی اینكه: «درود و سلام به خانواده مجاهد و مقاوم حسینی» كه با برگزاری این جلسه انجام شد و دیگری: «ترجمه سلیس به زبان‌های عربی و انگلیسی» كه در این جلسه هم تاكید دوباره كردند كه: «بسیار كتاب خوبی است این كتاب و باید ترجمه شود تا بخوانند عرب‌ها و غیرعرب‌ها». و شنیدم كه محسن مومنی گفت ترجمه كتاب در حال انجام است.
 
وسط جلسه دكتر ولایتی هم با یك سلام بلند آمد و نشست. رهبر انقلاب هم جواب سلامش را دادند و انگار كه با دیدن او یاد مطلبی افتاده باشند، گفتند:

«صدام با ما ۸ سال جنگید و آن همه فاجعه درست كرد. داخل زندان‌ها هم اینجور برخورد كرد كه در این كتاب می‌خوانید. بعد از یك مدتی قدرتی خارجی یعنی آمریكا به او حمله كرد ولی ما حتی یك گلوله به ضرر صدام شلیك نكردیم چون دشمن او استكبار آمریكا بود. ما جلسه گذاشتیم و به همه ابلاغ كردم تا وقتی این دو با هم مشغول جنگ هستند ما وارد قضیه نمی شویم و به آمریكا كمكی نمی‌كنیم. با اینكه ما از صدام دل خوشی نداشتیم و نبود و نابودی او برای ما هم خوشایند بود ولی ما اصولی داریم كه از آن عدول نمی‌كنیم؛ عدم همراهی با استكبار یكی از این اصول است. حالا مقایسه كنید آن رفتار ایران را با رفتار بعضی‌ها كه مدعی هستند ولی با آمریكا و صهیونیستها همراه می‌شوند و علیه ملت‌های منطقه می‌جنگند. اینجا معلوم می‌شود اصولی یعنی چه و اصول‌گرا یعنی كی.»
دكتر ولایتی داشت حظ می‌كرد. فضا كاملا جنبش غیر متعهدی شد!
 
رهبر انقلاب یك مجلد قرآن نفیس به سیدناصر هدیه دادند؛ در آخر جلسه و هدایایی هم به همسر و بچه های سیدناصر.

جلسه تمام شد دوباره با اشك و لبخند مثل شروع آن و آقا یكی از كتاب‌ها را برای همسر سیدناصر امضا كردند. هرچند حرف‌های مهمی در جلسه زده شد ولی من هنوز معتقدم شاید برگزاری خود این جلسه مهمتر از حرف‌هایش بود.
   
آنچه از كتاب «پایی كه جا ماند» بر می‌آید روایت صادقانه‌ی سیدناصر حسینی‌پور است كه هیچ ادعایی در نویسندگی ندارد. از رفقا شنیدم كه به شوخی از سیدناصر پرسیده‌اند چرا شهید نشده است و او رندانه جواب داده بود: «چون به دو چیز دل بسته بودم؛ یكی دوربین دیده‌بانی‌ام و دیگری یادداشت‌های روزانه‌ام».

او اكنون در دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی كارمند میز ادبیات مقاومت بخش جنگ نرم شده است و جالب اینكه در سفری كه همراه سعید جلیلی به عراق رفته بود از مسئولین عراقی خواسته بود اگر در اسناد استخبارات دفترچه خاطرات او در دوران جنگ (كه هنگام اسارت به دست بعثی‌ها افتاد) را پیدا كردند، به او برگردانند.
به رفقا گفتم این مرد یك نویسنده است و خودش خبر ندارد. كسی كه به نوشته‌هایش دل می‌بندد و بعد از سال‌ها امید دارد بخش گم‌شده‌ی آن را در اسناد استخبارات بیابد، یك نویسنده‌ی تمام عیار است، هرچند خودش خبر نداشته باشد.
دور نخواهد بود كه از او آثار دیگری هم ببینیم. شاید از یادداشت‌هایی كه امید پیدا شدنش را دارد.

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_defamoghadas_azade13.jpgترجمه عربی كتاب «پایی كه جا ماند» ؛

«پایی كه جا ماند» به روایت سید ناصر حسینی‌پور با تلاش و همت غلام رضا اباذری رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در عراق توسط كمال السید به زبان عربی ترجمه، چاپ و منتشر شد.
مراسم رونمایی از ترجمه عربی کتاب پایی که جا ماند عصر سه شنبه 3 تیرماه 1393 در دفتر خبرگزاری فارس در تهران برگزار شد.
در این مراسم كمال السید، مترجم کتاب «پایی كه جا ماند» در سخنانی گفت: «من این کتاب را یک رمان می‌دانم و نمی‌خواهم آن را با رمان ریشه‌ها مقایسه کنم. کتابی که قهرمان آن هم 15 ساله است که سفری به خاورمیانه و آفریقا دارد اما ناگهان چهار سفید‌پوش او را با کشتی انگلیسی به آمریکا می‌برند؛ 1976 او وارد آمریکا می‌شود و روبروی یک سیستم نژادپرست قرار می‌گیرد. در برابر سیستمی که مردم اصلی سرزمین آمریکا را می‌کشد و مردم دیگری را می‌رباید.
وی افزود: سرنوشت حسینی‌پور چون اوست؛ 1987 اسیر می‌شود و جلوی سیستم نژادپرستی و طایفه‌ای قرار می‌گیرد و در پشت سیم‌خاردار و زندان هولناک عراق سعی می‌کند این سیستم را بفهمد و طرز تفکر عراق را درک کند.
این مترجم عراقی در ادامه سخنان خود تصریح کرد: نمی‌خواهم کتاب «پایی كه جا ماند» را با رمان «ساعت 25» جورجیو که از فجایع جنگ جهانی دوم و فروپاشی اخلاق انسانی و ماشینی شدن آن سخن می‌گوید، مقایسه کنم؛‌رمانی که می‌گوید ما در این ساعت به سر می‌بریم و امیدی برای نجات نیست و قرار است نور سفیدی از شرق بیاید که البته این نور روسیه نبود؛ آیا آن نور انقلاب امام خمینی (ره) نبود که انفجار نور نامیده شد.
وی افزود: میشل‌فوکو در سال 1980 می‌گوید ایران جانی در دنیای بی‌جان است و «پایی كه جا ماند» اثر ماندگاری است که اعماق من را تکان داد.
این مترجم عراقی در ادامه سخنان خود گفت: من از سرزمین رنج و مصیبت می‌آیم که شارون را بهتر از صدام می‌داند؛ وقتی بعد از صدام به عراق برگشتم رنج را حس کردم و به بازماندگان خانواده‌ام گفتم من چون اصحاب کهف‌ام.
وی افزود: وقتی کتاب را خواندم احساسم مرا به زبان خودم برگرداند؛ و وقتی فصل‌هایی از این کتاب را ترجمه می‌کردم، با اشک آمیخته می‌شد.

 

منبع:
http://farsi.khamenei.ir/
http://www.farhangnews.ir

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

  درسهای زندگی
 

توصیه مقام معظم رهبری به جوانان در مورد اولویت انتخاب بین کار اجرایی و کار فرهنگی:

«کار اساسی عبارت است از هدایت»

   

مطالب جديد

مخاطب اول
شنبه, 22 مهر 1396
article thumbnailچند اقدام لازم که مسئولان در آستانه خیمه‌شب بازی جدید دولت آمریکا باید انجام دهند؛ مخاطب اول؛ در...
آفت مدیران غیرانقلابی
جمعه, 14 مهر 1396
article thumbnailنگاه طعمه ای یا مسئولانه ی مدیران، از منظر مقام معظم رهبری؛ « گفتمان انقلاب اسلامی: شرایط کنونی کشور به لحاظ این‌که...
article thumbnailرابطه قضا و قدر الهی و تفویض امور به اسباب و علل؛ اثر استاد شهید مرتضی مطهری (رحمة الله علیه) از پیغمبر...

Developed in conjunction with Ext-Joom.com